داستان های 2018

خواندن مطالب به روز

داستان های 2018

خواندن مطالب به روز

هروز تا ساعت 1:30 یک داستان جدید منتشر می شود.
قسمت اول قلچماق ترسو به روز رسانی شد (یعنی تقریبا تغییر کرد)
قالب وبلاگ تغییر کرد.
امروز قسمت جدید قلچماق ترسو منتشر نمی شود.
  • ۱۵ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۵۰
  • محسن کامیاب

( 20 ثانیه قبل از اینکه شهابسنگ فرود بیاید)قلچماق ترسو می گوید:پس چرا این شهابسنگه نیومد؟کسی که این حرف را زده بود گفت:صبرم خوب چیزی یکم واستا دیگه(20 ثانیه بعد):وااااای بلاخره شهابسنگ سقوط کرد.شخصیت ما می گه:خواب بلاخره راهه رفتنمون جور حالا می تونیم بریم.یکی از افراد همان جا می گوید: من طنابم را به بالا می اندازم(او موفق نشد).ناگهان صدای وحشتناکی دل همه را لرزاند این صدا، صدای همان هیولایی است که در چند قسمت پیش مطرح شده بود و هیولا ضاحر می شود و به طرف قلچماق ترسو حمله می کند هیولا آنقدر قلچماق ترسو را می زند تا  او قرمز و روانی شود و بلا خره این اتفاق هم می افتد قلچماق ترسو به طرف هیولا سنگ سنجاب سوسک سوسمار پرتاب می کند (گفتم چون همه س داره بیارم توی داستانم)و هیولا میمیرد و آنها پس از 3 هفته تحمل در جنگل نجات پیدا می کنند (با کمک هلیکبتر نجات)و شخصیت ما هم اسمش به قلچماق شجاع تغییر می کند.3D هیولا کارتون

اینم عکس هیولاهه

  • محسن کامیاب
آنها مجبور شدند که برای نجات خود 3 هفته ی دیگر صبر کنند (فکر کنم داستان داره از شخصیت ما،یعنی قلچماق ترسو دور می شه و به دوستان قلچماق ترسو نزدیک)تا اون شهابسنگ قول پیکر به منطقه ای که آن ها هستند بخورد و اگر شانس بیاورند موفق می شوند. وحالا داستان در این 3 هفته :یکی از افراد همانجا می گوید:تا 3هفته بشه همه ی ما مردیم ما که غذای کافی نداریم.یکی دیگر حرف او را تایید می کند و می گوید:او راست می گوید ما باید با استفاده از یک وسیله ی زمین کن خود را از اینجا نجات دهیم. شخص دیگری در جوابش می گوید:اما ارتفاع اینجا زیاد است اون وقت باید چه کار کنیم؟ یکی دیگه هم می گه :وااااای اصلا ولش کنید (ما که کسی را نگرفتیم)همان 3 هفته را صبر می کنیم از هیچی که بهتره و در آخر قلچمق ترسو می گویدمن پیشنهادی ندارم(نویسنده این شخصیت را الکی ساخته)
  • محسن کامیاب
در معدن عجیب و غریبی که قلچمق ترسو ودیگر افرادی که در آنجا بودند هر بار اتفاق های بدتری می افتاد مثل:ریزش برخی از راه ها...صداهای غیر معمولی و مشاهده کردن نورهایی که یک لحظه می آیند و می روند(منم دارم به شک می افتم آخه مگه میشه یک هیولا یا آدم این همه کار را انجام بده) قلچماق ترسو گفت:باید هرچه زودتر چاره ای پیدا کنیم و از این جا برویم. بقیه هم گفتند:اگه چاره ای داشتیم می رفتیم دیگه،بدبختی اینکه چاره ای نداریم و بلاخره یک ساعت می گذرد و یکی از افراد همانجا فکری به ذهنش می رسد او می گوید من زمانی که می خواستم اینجا بیایم تلویزیون روشن بود و داشت اخبار می داد و دیدم که قرار است 3 هفته ی دیگر شهاب سنگی به همین منطقه ای که ما هستیم بخورد.بقیه با حرف های او دلشان آرام گرفت ولی از آن طرف کمی نگران شدند که اگر شهاب سنگ دقیقا روی سرشان فرود بیاید آنها تکه تکه می شوند (قسمت بعد را حتما بخوانید چون خواندنی است)این قسمت تمام شد.
  • محسن کامیاب

این قسمت هم آمد قسمتی که شما منتظر آن بودید و اما داستان شروع می شود.


قلچماق ترسو و دیگر کسانی که در چادر بودند در جایی افتادند که صدا هایی مثل صدای چکش زنی و ابزار آلات زمین کنی می آمد. (بیچاره ها از چه جایی سر در آوردند)یکی از افراد همان جا (یعنی در چادر) زیپ چادر را بالا می کشد (به محض اینکه زیپ را کشید یکی از بیرون پای او را گرفت و او را داشت با خود می برد)(یا ابوالفضل).    قلچماق ترسو دست او را گرفت و نگذاشت که او برود. یکی از افراد داخل چادر زیپ را بالا می کشد و نگهان یک چادر دیگر روبه رویشان دیده می شود و معلوم می شود که گرفتن پای اون یارو کار یکی از افراد اون یکی چادر بوده. افرادی که در چادر مقابل بودند(یعنی چادری که قلچماق ترسو در آن بود) گفتند:پای دوستمان را برای چه کشیدید؟ اونا گفتند: راجب چی صحبت می کنی؟ همه تعجب کردند و ترسشان بیشتر شد که امکان دارد موجودات ماورایی این کا را کرده باشند.(وحالا از خودتان می پرسید که صدایه ابزار آلات کار گری چی شد؟ خواب آن هم معلوم نیست من احتمال می دهم که کار یک هیولای محلی در همان منطقه باشد) این قسمت هم تمام شد.



  • محسن کامیاب

(و بلاخره قسمت پنجم هم آمد)
قلچماق ترسو در این قسمت به جنگل می رود البته به صورت گروهی (اون عمرا تنهایی بره). حالا داستان را از دیدگاه او تعریف می کنیم. قلچماق ترسو می گوید:سلام چه خببببببببببببببر؟ کسانی در جنگل حضور داشتند به او گفتند:این دیگه چی می گه بابا. قلچماق ترسو کمی ناراحت ولی تو خودش ریخت(بیچاره) و اما هوا تاریک شد کم کم جنگل خفناک و ترسناک شد و با صدا های عجیب و غریب خود خودش را مثل هیولای جن زده جلوه میداد او در چادر قایم شده بود (قلچماق ترسو) و سایه های وحشتناکی از جلوی چشمش می گذشتند که ناگهان زیر چادر خالی شد و او با چند نفر دیگر داخل زمین می رود قلچماق ترسو می گوید نه... (جهت دریافت قسمت ششم  به ما لایک دهید (منظورم اون فلش بالا هست) من قول می دهم که قسمت بعدی طولانی تر و جذاب تر باشد.


  • محسن کامیاب


بازم یک قسمت جدید و یک احمق همیشگی (قلچماق ترسو).کسی که از سایه اش بیشتر بترسه دیگه...          خواب هیچی بریم سر داستان این شخصیت ما برای تفریح به دریا می رود و شبش خواب می بیند که روحی دارد از دریای خوفناک بیرون می آید و او را با خود می برد و فردایش آنجا را ترک نمی کند و این مضوع برای نویسنده عجیب تر است تا خودش(راستش نویسنده هه خیلی اصرار کرد که اون منطقه را ترک کنه اما او ترک نکرد.گند زد به داستان آخه مثلا قرار بود ترسو باشد اما الان خودش را شجاع نشون داد)قسمت چهارم هم تمام شد          



  • محسن کامیاب


امروز شخصیت قصه ی ما تب کرد. باورتان نمی شود نه!!! آخه اون قول بیابانی با اون هیکلش چجوری مریض شد البته زیاد مهم نیست چون چون تب کردن سایز بندی نداره و شاید اینقدر ترسو بود که ویروس ها از ترسو بودنش سوء استفاده می کردند. او حتی اینقدر ترسو است که اگر سایه اش را نبیند می ترسد چه برسد به اینکه ببیند   


  • محسن کامیاب


امروز قلچماق ترسو خیلی نگران است چون دیشب خواب زامبی ها را دیده بود و به محض اینکه کسی در می زد تمامه، پنجرها، پردها،درهاو... را می بست ودر زیر پتویش قایم می شد و ? ملحفه روی خودش می کشید عجب داستانی داریما از دست این قلچماقه اهههههه و حالا او کلاس های دوری از ترس می رود تا کمی با ترسش مقابله کند (زمان رفتن به کلاس)=قلچماق ترسو وارد کلاس شد همه ی کسانی که در آنجا بودند او را با حیرت نگاه می کردند چون نسبت به هیکلش خیلی خیلی ترسو بود کلاس شروع شد معلم داخل کلاس شد و با دیدن چهره ی همه ی افراد به جزء یک نفر تعجب کرد آن هم که همه یتان می دانید که بود...



  • محسن کامیاب


در زمان های قدیم فردی به نام قلچماق ترسو زندگی می کرد. که این بابا واقعا ترسو و بی مصرف بود ولی نسبت به ترسش هیکلی و غول داشت. یک روز یکی از فامیل هایش فوت می کند و او مجبور می شود که به مردشور خانه برود. در آن جا همه داشتند زار می زدند گریه می کردند و اشک می ریختند قلچماق ترسو که از اسمش معلوم بود ترسو است ترسید اونم چه ترسی او راهی بیمارستان شد و یک هفته ای در آنجا ماند قسمت اول تمام شد... 

  • محسن کامیاب